تبليغاتX
عاشقانه ^^^اس ام اس^^^عکس توپ


عاشقانه ^^^اس ام اس^^^عکس توپ

در ایامی که صاف و ساده بودم"

به فکر درس و مشق افتاده بودم

همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود
همـــــــه درها به رویم بسته بودم ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم
ز خواب و از خوراک افتاده بودم

بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم

خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش پراندم از خــودم بیگانه و خویش
بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم جگــرخون می شوم افتد چو یادم
نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم
موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم

حسابی خر شدم من گــــاف کردم

زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر
نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی
ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم به شدت خویش را سانسور کــردم
نه در فکــــــــــــــر کانال ماهواره نمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره
ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی
برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیک ندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک

ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم

چو خود می خواستم مجبور گشتم

 

ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت
ز چت کردن نمودم توبه ای سخت خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت
بکردم آی دی او را فـــــــــراموش نمــــودم لامپ خود را باز خاموش
نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر باز خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز
کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم
خـــــلاصه خویش را محدود کردم ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم
سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم

ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم

نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه
دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم
شدم راضی به خــــــــــامه با مربا نبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا
هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم
همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی
خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او

زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او

چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته
همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام

چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام

خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود
نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان
شدم درتست، حــاذق چون قلم چی شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی
چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور
ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم
پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب
درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه
درآوردم ســـــــــــری در بین سرها به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها
بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک
پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا
دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی
به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی
شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان
گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب
نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم
به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم
چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی
شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست
شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی
شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر
بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی

پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی

گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت شدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت
سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم
بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه

بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه

هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم
نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی
نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودم نه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم
خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش
در این اوضـــــــاع و احوال پریشان بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان
که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار
به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی
بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش
بـــداد آن خویش گوشی را به دستم ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم
بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد
پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش

نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش

ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم

نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم

بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید "کـه غلط کردم ببخشید"
ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانی اگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:31 توسط میترا | |

ممنون از اين همه پيام تبريك بدجوري شوكه شدم.

جاتون خالي واسه مسابقات بين المللي اختر-فيزيك به تهران رفتم و گل كاشتم .بدجوري از خودم نااميد بودم ولي از خدا شاكرم كه بهم اميد داده و بهم فهمونده توانايي زيادي دارم اميدوارم بتونم در كنكور هم گل بكارم شلوغش نكنيد امضا نميدما...............

آقا هادی فعلا باید وقت قبلی داشته باشی همینطوری نمیشه راز موفقیت فهمید میتونی با  دوست بارونی هماهنگ کنی

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:57 توسط میترا | |

سلام دوستان عزیزم یه خبره دست اول میدونین ۲۲ ابان چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تولده         اگه گفتین تولد کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(اشک برفی بگو) دیگه؟؟علی نشنیدم؟....................

تولد خودم و وبلاگم

به سلامتی وبلاگم۴   ساله شده منم ۱۹ ساله

اخ که پارسال عجب روزی بود امروز الهی کنکور منقرض بشه که زندگیم سیاه کرده حالا فهمیدین چقدر بیحاله این وبلاگ بخاطر این کنکور چلمن که شب و روز برام نگذاشته.

از قدیم گفتن به هرچی خیلی فکر کنی خط و نشون بکشی گیرت میاد نگید چقدر این دختره ناشکره.....بد میگم تا دولتی گیرم بیاد  اره عزیزم فدات شم (گرچه بهداشتی نیست)

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:15 توسط میترا | |

براي من خواندن اينكه ساحل ها نرم است كافي نيست مي خواهم پاي

برهنه اين نرمي را حس كنم معرفتي كه قبل از آن احساسي نباشد براي

من بيهوده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:5 توسط میترا | |

 

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:55 توسط میترا | |

شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم


حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم



تو رو دیدم مثله آیینه، توی تنهایی شکستی


من کلامی نمیگفتم که برام زندگی هستی



نمیدونستی که چون گل توی قلب من شکفتی


چشم تو پر ار گلایه،اما هرگز نمیگفتی

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:18 توسط میترا | |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:31 توسط میترا | |

دم هرچي رفيقه گرم،
کمر هرچي نا رفيقه خم،
روي هرچي بي مرامه کم،
براي دشمنات آرزوي زلزله بم
زير چشم دشمنات نم،
ايشالا نبيني غم . . .

انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. تو مي خواي چي كار كني؟ …تا ابد دور خودت بچرخي يا تا بي نهايت ادامه بدي؟


مگرمي شود با سنگ انداختن هاي پياپي در آب ، ماه را از حافظه آب گرفت؟

قلب ،سرزمين عجيبي است زيرا هم زادگاه عشق است ، هم آرامگاه عشق

مهرباني را وقتي ديدم که کودکي خورشيد را در دفتر نقاشي هايش سياه کشيد تا پدر کارگرش زير نور آفتاب نسوزد

مزاياي شير خانم ها :1- استفاده براي تمام سنين ،2-بسته بندي جذاب 3-دسترسي آسان، 4-بدون تاريخ انقضاء، 5- يكي بخر دو تا ببر

اشتباهي که همه عمر پشيمانم کرد / اعتمادي بود که بر هر کس من ميکردم

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:52 توسط میترا | |

خانوم شماره بدم پاره کنی؟؟

خانوم شماره کفشمو بدم|؟؟؟

نازتو بخورم شب شام نخور

خانوم شما 2تا سه قلویید؟؟؟

این روزها همه به من شماره میدن شما چطور؟؟

خانوم جیگرتو واسم بلوتوث میکنی؟

ببخشید شما چقدر شبیه دوست دختر آینده من هستید؟؟

هندونه بیار قاچ کنم لباتوبیار ماچ کنم

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:11 توسط میترا | |

تو را دوست ندارم !
نه
دوستت ندارم
اما هنگامی که نیستی
غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند
رشک می برم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبیه تو نیستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نیستی
از هر صدایی بیزارم
حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها
طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گویایت
با آن آبی عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا مینگرند
نگاهم به دنبال توست
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:42 توسط میترا | |

نام : غم  شهرت : سرگردان زادگاه : ویرانه  تاریخ تولد : دوران غم شماره شناسنامه : نامفهوم  مدت محکومیت : حبس ابد  نام پدر : رنج  نام مادر : درد نام پدربزرگ : درویش تنها  نام مادربزرگ : سلطان غم چراغم : شمع  سقفم : اسمان مونسم : شب کارم : حسرت  یادم : انتظار  دردم : فراغ  فریادم : سکوت  ارزویم : تو  زندگیم : فقط تو  امیدم : فقط تو  ادرس : خیابان غمستان  میدان تنهایی  چهارراه بدبختی خیابان رنج کوچه (عشق تو ) ...

بلی فهمیدم این کیه !!!

عاشـــــــقی را شرط اول ناله و فریاد نیست


تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست


عاشــــــــــــــقي مقدورهــــر عـياش نيست 


غــــــــــــــــــم کشيدن صنعت نقاش نيست

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:57 توسط میترا | |

زیر این گنبد نیلی
زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور
یک برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج ِ تنها سرپناه خستگیش شد
مهربونیش مرهم شکستگیش شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مون رو تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می تونی، تو می دونستی
باد و بارون که تموم شد
اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی ِ برج کهنه بود
بعد اون حتی تو خواب هم اون پرنده رو ندید
ای پرنده ی من
ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنهانشینم
هجرت تو هرچی بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز رو فقط تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می دونی، تو می دونستم
آخر قصه مون رو تو می دونی، تو می دونستی
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:54 توسط میترا | |

خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابيم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:50 توسط میترا | |

                             لیلی زیر درخت انار نشست.

 درخت انار عاشق شد.

عاشق شد و گل داد.

سرخ سرخ.

 گل ها انار شدند.

 داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.

 دانه ها عاشق بودند.

 دانه ها توی انار جا نمی شدند.

 انار کوچک بود.

دانه ها ترکیدند.

 انار ترک برداشت.

 خون انار روی دست لیلی چکید.

 لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

 مجنون به لیلی اش رسید.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:28 توسط میترا | |

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:9 توسط میترا | |

واقعیت های عشق
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد
love is
wide ocean that joins two shores

زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن
life whithout love is none sense and goodness without love is impossible

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
love is something silent , but it can be louder than anything when it talks

عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني
love is when you find yourself spending every wish on him

عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند
love is flower that is made to bloom by two gardeners

عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد
love is like a flower which blossoms whit trust

عشق يعني ترس از دست دادن تو
love is afraid of losing you

پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد
no matter what the question is love is the answer

وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست
when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough

زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند
love is the one thing that still stands when all else has fallen

عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد
love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:41 توسط میترا | |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:18 توسط میترا | |

MultiHoster
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:16 توسط میترا | |

MultiHoster
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:14 توسط میترا | |

MultiHoster
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 16:29 توسط میترا | |

سوختم من رفیق...

مگر وعده بر ماندنت نبود...؟بر نوشتنت...

امشب همه ی اینجا عطر تو را دارد و داشت...

نمخواهی باور کنی...نه؟

بیا و بگیر و برو...

اگر می خواهی برو...فقط بیا وبگو خداحافظ...من لایق این نیستم؟

بیا و بگو...کوچولو خدانگهدار...

ببین...گریه امانم را برید...ببین...من می دانم می آیی...

می دانم سطر به سطر مرا می خوانی...

چه گونه اصرار دلم و التماس نگاهم را نمی بینی...

ببین...نفس هایم هم اضافه اند...

ببین...هق هقم همه را دیوانه کرد...

بیا عزیزکم...بیا ...

بیا و یک ثانیه باش و دوباره برو...

بیا...نمی گویم عاشق باش...نمی گویم در آغوشم بگیر...

بیا و مرا از این تردید دلم رها کن...

بیا من خرابم...بیا...بیا...من در ترک مداوم خودم غرقم...

بیا...بیا و فقط گاهی همین جا بنویس...

بیا...به خدا انصاف نیست...

بیا...بیا...عشقم نباش...دوستم باش...

بیا...من تورا تنها نگذاشتم...بیا...

ببین...من به تو محتاجم...به تو مبتلاام...ناچارم...دچارم...

بیا...تو را در همین حوالی حس می کنم...

بیا...بیا...زانوهایم شکست...بیا...

قول می دهم...تو بیا...

دلم شکست...بیا...

التماست میکنم...بیا...

فقط چند خط...

من قول می دهم بارانی باشم اما طوفانی هرگز...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 16:28 توسط میترا | |

MultiHoster

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:2 توسط میترا | |

MultiHoster
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:29 توسط میترا | |

MultiHoster

بايد آهسته نوشت ، با دل خسته نوشت ، با لب بسته نوشت... گرم و پررنگ نوشت... روي هر سنگ نوشت تا بخوانند همه كه اگر عشق نباشد دل نيست...!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:27 توسط میترا | |

MultiHoster
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:23 توسط میترا | |


:قالبساز: :بهاربیست: